ایران زدایی

نوشته: دکتر کامران فانی

پس از تغییر نام خلیج فارس به خلیج عربی، و خوزستان به عربستان از سوی کشورهای عرب زبان، اینک نوبت به خود «ایران» رسیده است بدین ترتیب که برخی از مؤسسات علمی معتبر این کشورها در ترجمه عربی کتاب رده‌بندی ده‌دهی دیویی (رایجترین وسیله مرتب کردن کتابها در کتابخانه‌ها و تنظیم کتابشناسی­ها) نام ایران را، که در متن انگلیسی کتاب مذکور است، به­عمد حذف کرده، و تاریخ ایران پیش از اسلام را ذیل «تاریخ قدیم عراق»، و تاریخ ایران در دوره اسلامی را در زیر عنوان« تاریخ­العرب (الوطن العربی) آورده‌اند. گزارش این امر در مجله نشر دانش ( سال 8، ش5- مرداد و شهریور 1367-ص94 با عنوان «چرا ایران را حذف کرده‌اند؟» بدین شرح چاپ شده است: «رده‌بندی دَه‌دَهی دیویی امروزه رایجترین وسیله مرتب کردن کتابها در کتابخانه‌ها و تنظیم کتاب­شناسی­هاست. این رده‌بندی تقریباً در تمام کشورهای دنیا به­کار می‌رود و هر کشوری یا از اصل انگلیسی و یا از ترجمه آن به زبان ملی خود (البته با برخی جرح و تعدیلاتی که مناسب فرهنگ و نیاز آن کشور است) استفاده می‌کند. در ایران نیز این رده‌بندی بویژه در کتابخانه‌های عمومی و غیرتخصصی کاربرد عام دارد و علاوه بر بخش­های مربوط به اسلام و تاریخ ایران و ادبیات و زبان فارسی ترجمه تلخیصی از آن نیز منتشر شده است. ترجمه کاملتری نیز در دست انتشار است. اخیراً ترجمه عربی این کتاب هم منتشر شده (تصنیف دیوی العشری، الطبعه العربیه الاولی، شرکت المکتبات الکویتیه، 1945). این ترجمه با همکاری کتابخانه‌ها و دانشگاههای معتبر چند کشور عربی و از جمله مصر و عراق و الجزایر و تونس و لیبی و عربستان سعودی و چند کشور و اردن فراهم شده و در کشور کویت ویرایش و به چاپ رسیده است. ترجمه دیویی در هر زبانی همواره با حذف و اضافاتی همراه بوده است. در ترجمه عربی این حذف و اضافات اعمال شده و این حق آنهاست که بر آنچه مربوط به کشورهایشان است حذف و اضافات اعمال شده و این حق آنهاست که بر آنچه را که نیازی به آن نمی‌بینند (یعنی فکر می‌کنند کتابی در آن موضوع در کتابخانه‌هایشان نخواهد بود) حذف کنند. البته در ترجمه دیویی رسم بر آن است که شماره‌ها و موضوعات را حذف نکنند و آنچه در اصل انگلیسی آمده است در ترجمه هم بیاورند، چه بسا زمانی کتابی در آن موضوع مهجور به کتابخانه‌ای راه باید و نیاز به شماره رده‌بندی انجام می‌گیرد، به­خصوص هرگز دیده نشده است که در بخش مربوط به تاریخ کشورها، نام کشوری هر قدر هم مهجور و دورافتاده حذف شود.

شگفت‌انگیزترین کاری که در ترجمه عربی دیویی شده حذف ایران از بخش تاریخ رده‌بندی است. در متن انگلیسی، تاریخ ایران دو شماره اصلی دارد: یکی 935 مربوط به قبل از اسلام و دیگری 955 مربوط به بعد از اسلام. در ترجمه عربی در مقابل شماره 935 نوشته شده: « بلاد مابین‌النهرین(عراق) و الهضبه الایرانیه حتی 637[میلادی]».

یعنی در واقع تاریخ قبل از اسلام را ذیل تاریخ قدیم عراق آورده است. در مقابل شماره 955آمده است: ایران (الفارس) با این توضیح که تاریخ ایران را در خلال عصور اسلامی در شماره 956 بیاورید. معنی این یادداشت توضیحی جز این نیست که از این شماره استفاده نکنید  به جایش به شماره 956 رجوع نمایید. وقتی به شماره 956 یعنی شماره بعد رجوع می‌کنیم می‌بینیم در مقابلش فقط نوشته شده:« تاریخ العرب (الوطن العربی)»، در این شماره(همراه با دهها شماره فرعی اعشاری که از خصایص رده‌بندی ده‌دهی دیویی است.) تاریخ سرزمین­های اسلامی (البته به نام الوطن العربی) تقسیم‌بندی شده است که در خلال آن گاه نیز به نام سلسله‌های ایرانی همچون سامانیان و سلجوقیان و تیموریان و صفویان و غیره برمی‌خوریم. این نکته را هم توضیح دهیم که مقصود از «عصور اسلامی» در این کتاب تاریخ کشورهای اسلامی در قرن بیستم هر یک جداگانه و مفصلاً تقسیم‌بندی گردیده است. در همین بخش است که نام ایران یکسره ناپدید شده در هیچ جای رده‌بندی به آن برنمی‌خوریم. سلسله‌های ایرانی به صفویه( با تاریخ 914 تا 944 و 1033 تا 1048 که هیچ معنی محلی ندارد و آن هم ذیل تاریخ عثمانی) ختم می‌شود و سلسله‎های افشاریه و زندیه و قاجاریه هم نیامده است. باری تاریخ کشورهای عربی جدید هر یک با دهها شماره در این رده‌بندی ذکر گردیده و کویت و قطر و شارجه و ام­القوین چندین شماره را به خود اختصاص داده‌اند. کشورهای دیگر اسلامی نیز شماره خاص خود دارند. حتی ترکمنستان و تاجیکستان شوروی (= در متن عربی طازکستان) هم شماره دارند. تنها ایران از صفویه تا جمهوری اسلامی است که هیچ شماره خاصی ندارد. جز همان شماره اصلی متن انگلیسی 955 که در مقابل نوشته شده به شماره 956 یعنی تاریخ العرب (الوطن العربی) رجوع شود. بحث فنی و مفصل­تر درباره نحوه ترجمه و تدوین این رده‌بندی بخصوص در مورد بخش­های مربوط به اسلام و فلسفه اسلامی که سرشار از بی‌دقتی و مسامحه و اشتباه است. به فرصتی دیگر موکول می‌شود.

 

 

 

 

 

.... و اما مقاله «ایران‌زدایی» و آنچه در این‌باره در سرمقاله نوشته شده مطلبی است که مثل مقاله‌های دیگر استادانه در دفاع از فرهنگ ایران نوشته­اید و یقین دارم توجه عمومی را جلب خواهد کرد. به نظر اینجانب این تاریخ‌سازان ریزه‌خواران سیاستی هستند که از چند قرن پیش در پی ایران‌زدایی است و اینان امروز در پی لقمه نانی خود و تاریخ خود را فدای سیاست اروپا و غرب می‌کنند، اروپایی که خود را نتایج تمدن یونان و روم می‌داند ولی تحمل آن را ندارد که قبول کند روم یا یونان در آن زمان تنها نبودند همپالکی و رفیق راهی هم داشتند به نام ایران که امروز هم هست و آن روز بدون رقابت و رفاقت با آن نمی‌توانستند به تمدن و فرهنگی برسند که امروز اروپا بر آن می‌نازند.

نوشته‌های استادان ایرانی به فارسی این تاریخ‌سازان کشورهای همجوار را وقتی ممکن است مجبور به اعتراف به اشتباه خود بکنند که به­تواتر و تعداد زیاد باشد تا به دست خوانندگان آثار آن تاریخ‌سازان برسد. شاید اتحادیه­ای نامرئی از استادان ایرانی لازم است که همه به لزوم این یادآوری مومن باشند و حقایق تاریخی را نه تنها برای فارسی‌زبانان بلکه به زبان­های خارجی برای نویسندگان و خوانندگان اروپایی و امریکایی بنویسند و باز تکرار کنند، والا خوانندگان فارسی‌دان کشورهای همجوار اگر هم دسترسی به نوشته‌های فارسی استادان ایرانی پیدا کنند، اگر هم مخالف کار تاریخ‌سازان خود باشند کاری نمی‌توانند بکنند. سرچشمه را باید گرفت و این سرچشمه در کشورهای اروپایی و امریکایی است خواننده ایرانی این مقالات هم جز بیزاری از این تاریخ‌سازان و بغضی نسبت به این نویسندگان کاری نمی‌تواند بکند که این خود موجب تفرقه بین همسایگان و در عزلت قرار گرفتن ایران می‌شود، یعنی همان چیزی که همواره غربی­ها  خواسته­اند. واقعیت آن چیزی است که غرب از قرون وسطی به بعد در پی ایران‌زدایی بوده است. کافی است به کتاب­های مختلف مرجع تمدن و فرهنگ اروپا بنگرید، خواهید دید اگر هم یادی از ایران شده بسیار مختصر است، در صورتی که درباره تمدن هند و چین مفصل می‌نویسند و یا درباره تمدن بین‌النهرین و مصر... استادان ایرانی که به اهمیت تبلیغات واقفند و می‌دانند که با تبلیغات چگونه سفید را سیاه و سیاه را سفید معرفی می‌کنند، باید بدانند که برای مبارزه راهی جز گفتن و نوشتن مکرر وجود ندارد و اگر زودتر به جبران این غفلت گذشته اقدامی جدی و سریع و دسته‌جمعی نشود، غربیان، درآینده از ایران در کتاب­های خود آن چنان یاد خواهند کرد که از سومر و بابل یاد می‌کنند.

در تمام این سال­ها اگر از دو کتاب یونانی­ها و بربرها آقای دکتر امیر مهدی بدیع و کتاب Creation نوشته Gore Vidal نویسنده، امریکایی بگذریم، در مقابل ادعاها، خفیف کرد­­ن­ها، و یا به سکوت برگزار کردن غربی­ها ، هیچ نوشته­ای از هیچ استاد ایرانی در زبان­های خارجی ندیده­ام که به دفاع علمی از ایران و تمدن و فرهنگ ایران پرداخته باشد. بسیار خوب است که صدها کتاب درباره، حافظ و ایران و موقعیت ایران در خانواده، ملل این­قدر در خطر است تصور نمی‌فرمایید توجه به این مطلب نیز حائز اهمیت است. بگذریم نمی‌دانم چرا سر جناب­عالی را به درد می‌آورم، در حالی که می‌دانم همیشه معمول بوده که ما ایرانی­ها در حاشیه بگردیم ، مبادا در متن خطری باشد یا گردی به دامن‌ ما بنشیند...

احمد توکلی

تامپا، فلوریدا

26 جولای 1989

 

  
نویسنده : سیدمحمدحسین مرعشی Seyed Mohammad Hossein Marashi ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸


شبه قاره در شاهنامه

 

نوشتۀ:

دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

 

 

به اهتمام:  مـهـدی ربـانـی

 

 

 شبه قاره در شاهنامه

 

 در نزد جغرافی نویسان قدیم ایران و عرب، سرزمین سند اطلاق می شده است بر منطقۀ وسیعی که قسمتی از خاک کنونی پاکستان و ایران و افغانستان را در برمی گیرد. "حدودالعالم" که کهن ترین متن جغرافیایی زبان فارسی است حدود سند را چنین تعیین می کند: " ناحیتی است، مشرق وی [رود مهران] است و جنوب وی دریای اعظم است و مغرب وی ناحیت کرمان است و شمال وی بیابان است، که به حدود خراسان پیوسته است." (1)

 

آنگاه برای آن چهارده شهر برمی شمارد و این شهرها از منصوره (برهمن آباد) "ولوزوز" که در حوالی حیدرآباد حدس زده شده اند، آغاز می شود تا برسد به مشکی یا مشکی که نزدیک کرمان بود. (2)

 

گرچه نظر جغرافی نویسان دیگر چون "اصطخری" و "ابن حوقل" با نظر مولّف "حدودالعالم" تطابق کامل ندارد، با این حال می توان پذیرفت که به طور کلّی "سند" در عرف اینان اطلاق می شده است بر ناحیۀ غرب رود سند که آن را "مهران" می خواندند و به "بلوچستان" و "مکران" می پیوسته؛ بدیهی است که این نامگذاری با مرز بندی علمی حوزۀ سند منطبق نیست.

 

در "شاهنامه" که مورد بحث ماست، به نحو دقیق روشن نیست که "سند" برچه ناحیه ای از     شبه قارۀ اطلاق می شده است. آنچه مسلم است این است که غالباً مجّزا و مستقل از هند شناخته گردیده، شواهدی که در این باره به دست می آید اینهاست:

 

بکشتند چندان ز گُردان هند

 

 هم از بُرمنش نامداران سند

 

که گِل شد همه خاک آورد گاه

 

 پراگنده شد هند و سندی سپاه (3)

 

 

 

 (در رستم و شغاد، ب 297 و 298)

 

 

یا:

 

تو را کرد پیروز بر فور هند

 

 به داد او بر نامدارانِ سند

 

 

 

 (پادشاهی اسکندر، ب 703)

 

 

یا:

 

تو شاهی و شَنگل نگهبان هند

 

 چرا باز خواهد ز چین و ز سند؟

 

 

 

 (بهرام گور، ب، 1879)

 

 

در این مثال ها گمان می کنم تردیدی نماند که سند کشوری جدا از هند دانسته می شده. گذشته از این، در شاهنامه در فصل مربوط به جهانگشائیهای اسکندر، سند کشوری مستقل قلمداد شده است که فاتح مقدونی به آن لشکر می کشد، و این زمانی است که از چین باز می گردد:

 

چو گفتار گوینده بشنید شاه

 

 ز حلَوان سوی سند شد با سپاه

 

پذیره شدندش سواران سند

 

 همان جنگ را یاور آمد ز هند

 

هر آنکس که از فور دلخسته بود

 

 به خون ریختن دست ها شسته بود

 

 

 ***

 

 

سر سندیان بود بنداه نام

 

 سواری سرافراز، با رای و کام

 

 

 

 (پادشاهی اسکندر، بند 41)

 

 

در این جنگ، سندیها که در برابر اسکندر مقاومت کرده اند، سر انجام شکست می خورند و اسکندر پس از فتح سند، از راه بست به جانب نیمروز می کشد:

 

سوی نیمروز آمد از راه بست

 

 همه روی گیتی ز دشمن بشست

 

 

 

 (ب 1667)

 

 

با توجه به مسیر بازگشت اسکندر (در این بیت)، منطقۀ سند شاهنامه نزدیک می شود به همان سند جغرافی نویسان که از آن یاد کردیم.

 

بخشی از این سند در "شاهنامه" جزو قلمرو "کابلستان" شناخته می شده است، زیرا دیدیم که چون فراموز به کین خواهی پدرش به کابل لشکر می کشد، تصریح می شود که علاوه بر کابلی ها تعدادی از هندیها و سندیها را هم می کشد (ابیات297 و 298 رستم و شغاد) و این بدان معناست که این عده جزو اتباع و از سپاهیان شاه کابل بوده اند.

 

در داستان دیگر نیز همین معنی تائید می گردد و آن جائی است که منوچهر قلمرو و فرمانروائی زال را به موجب عهدنامه ای تعیین می کند:

 

وزان پس منوچهر عهدی نوشت

 

 سراسر ستایش بسان بهشت

 

همه کابلی و زابلی و مای و هند

 

 ز دریای چین تا به دریای سند

 

ز زابلستان تا بدان روی بست

 

 بنوی نوشتند عهدی درست

 

 

 

 (منوچهر-224-226)

 

 

اکنون ببینیم که در کجاهای شاهنامه از سند یاد شده است.

 

نخستین داستانی که در آن اشاره ای به سند و هند می شود، شرح اولین لشکر کشی کیخسرو به توران زمین است. این جنگ می شود گفت که عظیم ترین جنگ ایران و توران نیز هست. شروع آن همراه با واقعۀ غم انگیز قتل فرود، برادر کیخسرو می شود، به دست ایرانیها، که گوئی گناه خون او دامن آنها را می گیرد و آنان را در برخورد با سپاه توران دستخوش شکست سنگینی می کند. ایرانیها در کوه هماون پناه می گیرند و از جانب تورانیها محاصره  می شوند. در این جاست که هر دو سردار، یعنی هم طوس و هم پیران از پادشاهان خود تقاضای نیروی کمکی می کنند. از جانب ایران، رستم با سپاهی فرستاده می شود. افراسیاب، پادشاه توران نیز سپاه "هفت کشور" را به یاری خود می خواند، و به کمک پیران روانه می کند، از جمله سند و هند. رستم چون بر بلندی ای می رود، این سپاه عظیم چند ملیّتی و چند زبانی را اینگونه می بیند:

 

کشانی شکنّی و سقلاب و هند

 

 چغانی و رومی و وهری و سند

 

جهانی شده سرخ و زرد و سیاه

 

 دگر گونه جوشن، دگرگون کلاه

 

زبانی دگرگون به هر گوشه ای

 

 درخش نو آئین و نو توشه ای

 

ز پیلان و آرایش و تخت عاج

 

 همان یاره و افسر و طوق و تاج

 

جهان بود یکسر چو باغ بهشت

 

 به دیدار ایشان شده خوب، زشت

 

 

 

 (داستان کاموس، 1235-1239)

 

 

چنانکه می بینیم در این جا نیز از سپاه سند به نحو مستقل نام برده شده است. اندکی بعد، این استقلال از نو تصریح می گردد، و آن جائی است که سران سپاهیان مختلف گرد خاقان چین انجمن       می کنند:

 

شمیران شگنّی و شنگُل ز هند

 

 ز سقلاب چون کُندر و شاه سند

 

 

 

 (همان داستان، ب 1376)

 

 

پس از آمدن رستم مسیر جنگ تغییر می کند و شکست بر تورانیها می افتد. همۀ سرداران بزرگ یا به دست او کشته می شوند یا اسیر، از جمله، خاقان چین که دستگیر می گردد. شنگُل شاه هند نیز تا آستانۀ مرگ می رود. وصف آن بدینگونه است:

 

بغرید شنگُل ز پیش سپاه

 

 منم گفت گرد اوژن رزم خواه

 

بگویندگان مرد سگزی کجاست

 

 یکی کرد خواهم بر او نیزه راست

 

چو آواز شنگُل به رستم رسید

 

 ز لشکر نگه کرد و او را بدید

 

بدو گفت هان آمدم رزم خواه

 

 نگر تا نگیری به لشکر پناه

 

 

 ***

 

 

همی گشت با او به آوردگاه

 

 میان دو صف بر کشیده سپاه

 

یکی نیزه زد بر گرفتش ز زین

 

 نگونسار کرد و بزد بر زمین

 

 

 

 (داستان خاقان چین ب، 526 تا 545)

 

 

سپاه توران به جانب رستم هجوم می برند، و شنگُل در آخرین لحظه از دست او فرار می کند

 

***

 

مورد دوم لشکر کشی اسکندر است به هند. در اینجا از هند و سند درکنار هم یاد به میان می آید. اسکندر از سند عبور می کند و در ساحل شرقی آن به شهر "میلاد" می رسد که منطبق با "تاکسیلا" است. پادشاه این سرزمین در شاهنامه "کید" خوانده شده است، و با فرستادن چهار هدیۀ بی نظیر به نزد او که عبارت باشد از دخترش فقستان و یک فیلسوف همه چیزدان و یک پزشک میسحا دم، و جامی که هرچه از آن بنوشند هر گز خالی نمی شود، کشور خدا را از تهاجم باز می خرد.

 

از آنجا اسکندر به جانب شمال شرق می کشد به کشوری که در شاهنامه "قنوج" خوانده می شود. قنوج برکرانه رود جهلم (Jhelum) قرار داشته و به خاک کشمیر می پیوسته، نه چندان دور از مظفرآباد کنونی، مسیر بسیار سختی توصیف شده:

 

"همه کوه و دریا و راه درشت"

 

پادشاه این سرزمین "فور" نام دارد که "لشکر آرای سند" خوانده می شود، و این همان کسی است که مورخین یونانی او را "پروس" (Poros) گفته اند. "فور"، بر عکس "کید" در برابر اسکندر مقاومت جانانه ای می کند. در نبرد تن به تنی که میان او و اسکندر در می گیرد "فور" کشته می شود، بدینگونه:

 

دو خنجر گرفتند هر دو به کف

 

 بگشتند چندان میان دو صف

 

سکندر چو دید آن تن پیل مست

 

 یکی کوه زیر، اژدهائی به دست

 

به آورد از او ماند اندر شگفت

 

 غمی شد، دل از جان خود برگرفت

 

همی گشت با او به آوردگاه

 

 خروشی بر آمد ز پشت سپاه

 

دل خور پر درد شد زان خروش

 

 بر آن سو کشیدش دل و چشم و گوش

 

سکندر چو باد اندر آمد ز گَرد

 

 بزد تیغ تیزی بر آن شیر مرد

 

ببرید پی بر سر و گردنش

 

 ز بالا به خاک اندر آمد تنش

 

 

 

 (پادشاهی اسکندر، ب 591-597)

 

 

در شاهنامه یک اتفاق و غفلت، "فور" را مقهور اسکندر می سازد، ولی در روایت مورخین یونانی که این جنگ را سخت ترین جنگ اسکندر در شبه قارۀ می خوانند "پروس" کشته نمی شود بلکه زخمی گران برمی دارد، و سپس بهبود می یابد و اسکندر کشورش را به او باز می گرداند.

 

مورد سوم مربوط به ماجرای زندگی بهرام پنجم، پادشاه ساسانی است. وی که مردی حادثه جو و کامران بوده افسانه های بسیاری درباره اش شایع گردیده، که از جمله یکی آن است که خود به طور ناشناس به عنوان "فرستاده" به دیار "شنگُل" پادشاه هند می رود که "ز دریای قنوج تا مرز سند" زیر فرمان اوست و این شنگُل که خود را "عقاب" می خواند و شاهان دیگر را "کلنگ"، ادّعا دارد که

 

"ز قنوج تا مرز دریای چین"

 

"ز سِقاب تا پیش ایران زمین"،

 

"بزرگان همه زیردست منند"                                        (پادشاهی بهرام گور، ب 197-73)

 

و چون این پادشاه از فرمانروایان اطراف از "چین تا سند" باج می خواهد بهرام که خود را پادشاه روی زمین می داند، این هوس به سرش می افتد که دستگاه او را به چشم خویش از نزدیک ببیند، بنابر این به همراه سی تن روانه می شود.

 

بهرام چندی در دربار "شنگُل" می ماند و هنرنمائیها می کند که از جمله کشتن یک کرگدن و یک اژدهای وحشتناک است. پادشاه قنوج دختر خود "سلپینود" را به زنی به او می دهد و بهرام که از اقامت در کشور بیگانه ملول شده است یک روز پنهان از پادشاه بهمراه همسرش "سلپینود" به سوی ایران روی     می نهد، تا می رسد به دریا و از دریا می گذرد (ب 2304-2305) و چون شنگُل مطلع می شود، از پس آنها   می تازد و او نیز از دریا می گذرد و با گریزندگان روبرو می گردد. آیا این دریا همان رود سند است؟ شاید.

 

بدینگونه تا پیش دریا رسید

 

 سلپینود و بهرام یل را بدید

 

غمی گشت و بگذاشت دریا به خشم

 

 از آنسوی دریا چو بر کرد چشم

 

بدیدش سلپینود و بهرام را

 

 مر آن مرد بی باک خود کام او

 

 

 

 (ب 2311-2313)

 

 

آنسوی رود، بهرام خود را معرفی می کند که پادشاه ایران است و شنگل عذر می خواهد و باز   می گردد. چندی بعد پادشاهِ قنّوج به همراه شش تن از شاهان هند و سند برای دیدار بهرام به ایران می رود:

 

یکی شاه کابل دگر هند شاه

 

 دگر شاه سندل بشد با سپاه

 

دگر شاه سندی که بُد نامدار

 

 همان نیز جندل که بُد کامگار

 

همه نامجوی و همه نامدار

 

 همه پاک با طوق و با گوشوار(4)

 

 

 

 (ب 2412-2415)

 

 

***

 

آخرین باری که به تفصیل از هند و سند سخنی به میان می آید، در فصل مربوط به پادشاهی انوشیروان است. اینجا نیز حرف بر سر پادشاهی است که "ز دریای قنوج تا مرز سند" قلمرو اوست و او هدیه هایی نزد خسرو انوشیروان می فرستد که از جمله دستگاه "شطرنج" است، بی آنکه نشان داده باشد که چگونه باید آن را به کاربرد. از دانایان ایران تنها بزرگمهر می تواند کشف راز شطرنج بکند. سپس خود او در مقابلی، بازی نرد را اختراع می کند و آن را در ازای شطرنج به نزد پادشاه قنّوج می فرستد، ولی دانایان هند از کشف راز بازیش در می مانند و در دنبالۀ همین داستان، راجع به اختراع شطرنج افسانۀ غم انگیزی آورده می شود.

 

این داستان که اندکی یاد آور تراژدی "هملت" است، چکیده اش آن است که پادشاه "سندل" پسری دارد به نام "گو" و این پادشاه می میرد. برادر او که فرمانروای "دنبر" است می آید و چون "گو" هنوز کودک است "به جای برادر بر تخت می نشیند و بیوه او را به زنی می گیرد. از این پیوند پسر دیگری به دنیا می آید که نامش را "طلختد" می گذارند. پادشاه دوم نیز پس از چندی زندگی را ترک می گوید، و چون هر دو پسران هنوز خرد سال هستند مادر آنها که ملکه باشد فرمانروائی را در دست می گیرد. هنگامی که پسرها به رشد می رسند بین آن دو برسر آنکه چه کسی پادشاه بشود اختلاف می افتد و سرانجام جنگ در می گیرد. برادر کوچکتر یعنی "طلخند" بی آنکه ضربتی دیده باشد، در میدان جنگ بر بالای پیل ناگهان در می گذرد.

 

مادر داغدار برای تسّلای خاطر خود از پسرش می خواهد که صحنه کارزار و "چگونگی مرگ طلخند" را در برابرش مجسم کند. دانشوران دستگاه "گو" تخته ای تعبیه می کنند و پیاده و سوار و اسب و پیل و وزیر و شاه و رخ و فرزین، هر یک را به صورت علامت بر آن می نشانند و بدینگونه شطرنج اختراع می گردد، و مادر بقیّه عمر خود را می نشیند و بر آن صحنه و بر آن باقی چشم می دوزد تا زمانش         به سر رسید.

 

مورد آخر راجع به آوردن کتاب "کلیله و دمنه" به ایران است. برزویۀ طبیب نزد انوشیروان حکایت می کند که "گیاهی" در "هند" هست که مرده را زنده کند. انوشیروان او را برای آوردن آن گیاه روانه     می کند. در اینجا هم باز پای "قنّوج" درکار است. برزویه رو به "قنّوج" می نهد و نامۀ انوشیروان را به "رای" می دهد. امّا هرچه جستجو می کند اثری از این گیاه نمی یابند. سرانجام دانایان شهر می گویند که اگر این راز گشودنی باشد به دست پیری خواهد بود که از همۀ آنها برتر است. آنگاه برزویه را به نزد او  می برند و پیر می گوید:

 

گیا چون سخن دان و دانش چو کوه

 

 که همواره باشد من او را شکوه

 

تن مرده چون مرد بی دانشست

 

 که دانا به هر جای با رامشست

 

به دانش بود بیگمان زنده مرد

 

 چو دانش نباشد به گردش مرد

 

 

سپس کتاب "کلیله" را به عنوان خزانۀ دانش ها به او معرفی می کند:

 

کتابی به دانش نماینده راه

 

 بیابی چو جویی توان گنج شاه

 

چو بشنید برزوی زو شاد شد

 

 همه رنج بر چشم او باد شد

 

 

 

 (پادشاهی نوشین روان 3398-3403)

 

 

و بدینگونه در این کنایه نموده می شود که "گیاه زندگی بخش" چیزی جز همان دانایی نیست و عجیب این است که پس از چند هزار سال هنوز نمی توان چیزی بر این سخن افزود.

 

من نیز ختم کلام را به نام درخت دانش که گیاه زندگی است به خال فرخ می گیرم.

 

 

 

پا ورقی ها:

 

 

 

1.        حدود العالم: چاپ دانشگاه تهران، ص: 123-124

 

2.   رجوع شود به حواشی مینورسکی بر حدود العالم، من ترجمه فارسی آن را (میر حسین شاه، کابلی، 1342) دردست داشتم.

 

3.        ابیاتی که از شاهنامه می آورم، از شاهنامه چاپ مسکو است.

 

4.   چندی بعد بهرام به شنگُل (یعنی پدر زن خود) نامه می نویسد و از او می خواهد که ده هزار "لوری" را برای رامشگری به ایران روانه کند. و او چنین می کند، و این "لوریها" در روستاها پراکنده می شوند، تا با ساز و آواز خود وقت روستائیان را به هنگام   می خوردن خوش کنند. (پادشاهی بهرام گور، بند 45)

 

 

  
نویسنده : سیدمحمدحسین مرعشی Seyed Mohammad Hossein Marashi ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :