مدارک نیمه جعلی

در مقدّمه‌ایکه استاد جلال همایی بر متن نصیحت الملوکِ منسوب به امام محمّد غزّالی  (505-450هق)  نوشته است، بدواً بسیاری از مشکلات قسمت دوم این متن و ناهمخوانیِ آنرا با سایر نوشته‌های غزّالی مورد تجزیّه و تحلیل قرار داده، اما در آخر، جمیع استدلالات خود را کنار گذاشته، «یقینِ سابق» (یعنی اینکه کل متن منسوب به غزالی است) را ارجح دانسته، و شکّ و تردید در آن را جایز نشمرده است.[1] بعضی پژوهندگان دیگر، در مقام مقایسۀ دو نسخۀ مختلف از یک متن، معیارِ زمانیِ دیگری به‌کار میبرند، همچون معیارِ «الاقدم اصح» که فرضش این است که نسخۀ قدیمی‌تر درست‌تر است. بلاشک این دو معیار هر دو  معتبرند،  اما کاربرد آنها مستلزم دقت در مبانیِ زمانیِ مربوطه است، چون ممکن است که این مبانی، متّکی به اسنادی از نوع «نیمه جعلی» باشند، یعنی اسنادی که زمان پیدایش واقعی آنها از آنچه به‌ظاهر مینماید زیاد دور نیست، ولی معذلک تمامی یا قسمتی از آن جعلی است و گمراه کننده. از برای نمونه، ذیلاً چند سند نیمه‌جعلی ارائه میدهیم تا معلوم شود که چگونه باعث گمراهی محققین شده است، و اینان چگونه منطق را فدای قدمتی مشکوک کرده‌اند.

1- دروغِ محض

1-الف- نامۀ امیر تیمور به شارل ششم پادشاه فرانسه

در اواسط بهار سال 1403 میلادی، مردی که مدّعی بود نامه‌ای از امیر تیمور (س. 807-771هق/1405-1370م) برای شارل ششم پادشاه فرانسه (س. 1422-1380م) بهمراه دارد، دفعتاً وارد شهر پاریس شد.[2] این سفیرِ نابهنگام، شخصی بود یوحنا نام، که اسقفِ  شهر سلطانیه بود و رهبر مسیحیان ایرانزمین.  نامه‌ایکه  او برای شارل ششم آورده بود (تصویر 1)، به ضمیمۀ ترجمۀ لاتینی آن که خود عالیجناب یوحنا تهیه کرده بود، و همچنین رونوشتی از پاسخِ  شارل ششم به امیر تیمور، همگی موجودند و در بایگانی اسناد سلطنتی دولت فرانسه نگه‌داری می‌شوند. متن آنها را اول بار، سیلوسْتر دوساسی در سال 1822 میلادی منتشر کرد.[3] حدود یک قرن بعد، علّامه محمّد قزوینی، در طیّ مقاله ایکه از پاریس برای نشریة کاوه فرستاده بود، اشاره به نوشتۀ دوساسی کرده، می‌گوید « هر چه در این باید گفته شود او گفته است» وقرض از چاپ مقاله‌ای مجدّد در اینباره، ارائۀ تصویری بود از نامۀ امیر تیمور، «چون در عصر دوساسی هنوز صنعت عکس اختراع نشده بوده» و دیگر اینکه متن کاملتری از نامه را در دسترس خوانندگان فارسی‌زبان کاوه بگذارد.[4] پس قزوینی متنی اصلاح شده تهیه کرده، هجده یادداشت ضمیمۀ آن میکند تا این نامۀ بی سر و ته و پر از اشتباه را خوانا کند.  از برای این کار، هر جملۀ نامفهوم و نامتعارف نامه را به نوعی باسازی و تفسیر می‌کند، اما هیچگاه، نه صریحاً و نه تلویحاً، امکان جعلی بودن نامه را مطرح نمی‌کند. در آخر، از برای توجیه اشتباهاتِ بیشمارً نامه و کیفیّت ناشایست آن، توضیح میدهد که « گویا در دربار امیرتیمور اصلاً به‌پادشاه  فرانسه اهمیّتی را که در حقیقت دارا بوده نمیداده‌اند».[5]

برخلاف ادعای قزوینی، از برای امیر تیموری که ناچار بود به‌نام یک خانبچۀ چنگیزی حکم براند تا در برابر ترک و مغول امارتش مشروع باشد، حفظ صورت ظاهر اهمیتی بسزا داشت، و او سعی داشت که همواره عملکرد پیشینیان خود را تحت‌الشعاع قرار دهد. بدین ترتیب، اگر ایلخانان و جلایریان  اقدام به تهیّۀ قرآنهای فاخر و به قطع بزرگ کردند، قرآنِ امیر تیمور می بایست از همۀ آنها بزرگتر باشد، پس عمر اقطع را فرمود که قرآنی  بنگارد که حمل آن فقط با ارابه میسّر بود.[6] بنابراین و با توجه به اینکه مکاتبات ایلخانی بروی کاغذهای به‌قطع بزرگتر بود:[7]

ابعاد

سال

نامۀ

88.1 در 42 سانتیمتر

1290م

ارغون به پاپ نیکُلای چهارم

110 در 26 سانتیمتر

1302م

غازان به پاپ بُنیفاس هشتم

302 در 50 سانتیمتر

1304م

اولجایتو به فیلیپ پادشاه فرانسه

بعید می‌نماید که دیوان مراسلات امیر تیمور، خورده‌کاغذی بابعاد 17.3 در16  سانتیمتر، برای مکاتبه با پادشاه فرانسه انتخاب کرده باشد.

اگر قطعِ کوچک نامه را هم نادیده بگیریم، کیفیت ظاهری نامه دیوانی نیست. دبیر دیوانی، ولو اینکه، چنانکه اخیراً عنوان کرده اند، از بخشیان اویغور بوده که بفارسی می‌نگاشته،[8] هیچگاه نامه‌ای چنین تهیه نمیکرده: با خطی ناهنجار، فواصلی نا موزون و مهمتر از همه، مُرکّبی بی رنگ. چه مُرکبِ دبیر دیوانی، اعم از انکه به فارسی می‌نگاشت یا به اویغور، نامه‌اش مهم بود یا معمولی، خطاب به حاکم محلی بود یا پادشاهی بیگانه، مهمترین  وسیلۀ کار او بود و همواره سیاه یا تیره رنگ بود. وانگهی، کیفیتِ بدِ نامه، در درجۀ اول، باعث ننگ فرستنده است و نه گیرنده.

واما بی اهمیّت بودن پادشاه فرانسه در دربار امیرتیمور فرضی است نادرست و بی پایه. چون پس از شکست عثمانیان در مغرب، توجه تیمور به شرق بود و قصدِ تسخیر چین داشت. پس لزومی نداشت که در چنین موقعیتی، فرانسه را تحقیر کند، و بی‌جهت دشمنی در پشت‌سر بپروراند. بعکس، اگر رفتار محترمانۀ اورا نسبت به دو سفیر پادشاه کاستیل (که به دربار عثمانی فرستاده شده بودند ولی در جریان جنگ آنکارا به چنگ تیمور افتادند)، و آزاد کردن زنهای عیسوی را که در اسارت عثمانیها بودند، و همچنین پذیرایی شایان او را از کلاویخو (متوفی 1412م) که سفیر کاستیل بود به سمرقند، در مدّ نظر بیاوریم، متوجه میشویم که تیمور برای وجهۀ خود در نزد بیگانگان اهمیت قائل بوده و برای جلب توجه ایشان کوشش بسیار می‌کرد.[9] مهمتر آنکه، از زمان ایلخانان به بعد، بینش ایرانیان نسبت به قدرتهای جهانی و سوابق آنها، همانا بینش مندرج در جامع‌التّواریخ رشیدی بود، که در آن اَفرَنج یا سرزمین فرانک ها (یعنی فرانسه) نیرومندترین دول غربی بود و امپراطورانی چون اغسطوس و کارلوس مگنوس، زمانی بر آن فرمانفرمائی میکردند.[10] در این چهارچوب فکری، اعتبار فرانسه مسلماً بیش از کاستیل بود، و نامۀ به پادشاه آن دیار میبایست درخور اهمیتی باشد که امیر تیمور برای سفرای خارجی، از جمله کاستیل، قائل شده بود.

کیفیتِ نامرغوبِ نامه، و غلطهای بیشمار املایی آن[11] قابل توجیه نیست الاّ که قبول کنیم نامه دروغین است، و کار کاتبی است که سواد فارسیِ درستی نداشته و با روشهای دیوانی آشنا نبوده، و این متن را با ترکیب جملاتی از چند سند پراکنده ساخته است. آنچه که بیش از همه نمایانگر این مدعاست، سرآغاز نامه است (رک به تصویر 1): «امیر کبیر تمر کوران زید عمره».

در همین یک جملۀ اول دو غلط املایی به چشم می‌خورد. اولی «تمر» است بجای «تیمور». اگر چه قزوینی توضیح میدهد که املاء بدون «یا» و «واو» به تلفّظ ترکی آن (tēmür)[12]  به معنی آهن نزدیکتر است، حقیقت این است که چون«تیمور» قبلاً در نام تعدادی ازحکّام و پادشاهان چنگیزی آمده بود،[13] و سکّه و فرمان با همین املاء ضرب و یا صادر شده بود، این املاء در نگارش دیوانی، و همچنین در تواریخ، جا افتاده بود و قابل تغییر نبود.[14]  غلط دوم «کوران» است به جای «گورکان» که در لغت مغول به معنی «داماد» است و عنوان کسی بود که دامادِ آلِ‌چنگیز شده بود. از برای ترک و مغولی که از نسل چنگیز نبود، دامادیِ آلِ چنگیز افتخاری بس عظیم داشت، تا آنجا که امیرتیمور هم برای تشرّف خود،  به وصلت با چنگیزیان  متوسّل شد تا عنوان «گورکان» داشته باشد. و چون املاء این لغت از زمان مغول متداول شده بود، قابل تغییر نبود. قزوینی بناچار، نگارشِ غلطِ «کوران» را «سهو کاتب» میشمرد. ولی کدام  کاتبی بود که جرئت کند که تنها مایۀ شرافت امیر تیمور را این‌چنین خدشه‌دارکند؟

بغیر از غلطهای املایی، وجود صفت «کبیر» و دعای طول عمر (زِیدَ عمره) در پایان همین جملۀ آغازین، برای امیر تیمور که فرستندۀ نامه است، نا متعارف است. قزوینی بنقل از دوساسی، علامت «7» را که  در پایان سطر اول ظاهر می‌شود، مشخص کنندۀ محلِ نام امیرتیمور می‌داند، حال آنکه در نگارش دیوانیِ مغول، این نشانه، اشاره به نام مندرج در حاشیه دارد (که نام پادشاه فرانسه است).[15] پس در حقیقت، دو سطرِ اولِ نامه چنین باید خوانده شود:

امیرکبیر تیمور گورکان زید عمره،

صد هزار سلام و آرزومندی، از این محب خود، ملک ری دِ فرَنسا، وصول فرماید.

واضحاً الگوی نامه، عریضه‌ایست به امیر تیمور، و نه نامه‌ای از او به پادشاهی دیگر، و بهمین مناسبت «زید عمره» در آن ظاهر شده است. عجب آنکه در ترجمۀ لاتینیِ نامه، این آرزوی طول عمر را عالیجناب یوحنا حذف کرده و با حروف لاتین نوشته است: « تِمور کورَنکَن سوزوموز».[16] و این جمله مفتاحی است از برای شناسایی هویت جاعل که مسلماً همان یوحنا است. عالیجناب شنیده بود که نامه‌ایکه از جانب امیرتیمور صادر میشد میبایست با عبارت «تیمورگورکان سوزومیز» شروع بشود (که لغت آخرِ آن، به ترکی«سوزوموز» تلفظ میشود)،[17] اما آنچه در اختیار داشت، سواد عریضه‌ای بود به امیر تیمور.  پس دو سطر اول آنرا رونویسی کرده، و بقیه نامه را با یک فارسی شکسته و بسته بپایان رسانیده بود. چون مسیحی بود و ملبّس به لباس روحانیت، مورد اعتماد همکیشان خود بود، و  چون مترجم نامه هم خود او بود، قادر بود که مطالب را به دلخواه خود تعریف و تشریح کند.[18]

از طرفی دیگر، اروپاییان هم راغب بودند که راجع به بزرگمردی که بر دشمنشان، یعنی ایلدرم بایزیدِ عثمانی، غلبه کرده بود بیشتر بدانند. حملات پیاپیِ بایزید،  و رخنۀ او به‌سرزمین اروپا و امپراطوری بیزانس، و همچنین شکست لشگرهای متفّق مسیحیان در نیکوپولیس در 1398میلادی، باعث رعب و وحشتِ ایشان  شده بود. بالطبع، مقدم سفیری از جانب امیرتیمور، این سلطان هنوز ناشناخته‌ایکه خطر عثمانی را برطرف کرده بود و اسرای مسیحی را نیز آزاد کرده بود، میبایست نزد اروپاییان گرامی باشد. در پاریس، یوحنا به‌دربار فرانسه راه یافت، و نامه‌ای متقابل از شارل ششم برای امیر تیمور گرفت، و از آنجا عازم دیگر ممالک اروپایی شد. ابتدا به انگلستان رفت و از آنجا به ونیز، و بعد به مجارستان و قسطنطنیه. در هر منزل، سفارش‌نامه‌ای گرفت برای منزل بعدی، و بهمراه هر رسالتی که به جانب امیرتیمور مییافت، خرج راه و توشۀ قابل ملاحظه‌ای نیز دریافت میکرد. عاقبت از جانب پاپ، سِمَت نظارت بر کل کلیساهای مشرق‌زمین نیز دریافت کرد.[19] قرار بود که نامۀ شارل ششم و دیگر پادشاهان را به نزد امیرتیمور ببرد، ولی از بیم رسوایی، هیچگاه به‌ایران مراجعت نکرد تا به سال 1412م در اوکرایین بمُرد. و بدتین ترتیب، اسقفِ مفلوک سلطانیه صاحب شهرت و مکنت شد، و قریب ده سال، از درباری به دربار دیگر رفت بدون اینکه دروغ او آشکار شود.

صحّۀ قزوینی بر این نامۀ دروغین باعث شده است که بسیاری محققین، اعم از ایرانی و خارجی، بعنوان یک سند معتبر بدان اشاره کنند. اخیراً هم یک محقّق فرانسوی بنام لوسیَن کِهرِن که تخصّصش دورۀ تیموری است، بخشِ عمده‌ای از کتابی که در بارۀکلاویخو نوشته بود را به این نامه اختصاص داده است. کِهرن متوسّل به مرحوم محمدجعفر محجوب میشود تا یک بار دیگر نامه مورد بررسی قرار گیرد. ایشان، جزئی تغییری در قرائت نامه وارد میکنند، ولی همانند مرحوم قزوینی، کوچکترین اشاره‌ای به دروغی بودن نامه نمی‌کنند، و بدین ترتیب افسانه‌ایکه شش قرن قبل با یک نامه جعلی پدیدار شده بود، ادامه پیدا کرد و بر اعتبارش افزوده شد.

2-انجامه‌های الحاقی یا تغییر یافته

2-الف  نسخه‌ای از حل مُشکلات الاشارات نصیرالدّین طوسی

در 1994میلادی، مؤسسۀ ساتبیز در لندن، نسخه‌ای از شرحی که نصیرالدّین طوسی بر الاشارات و التّنبیهات ابن سینا نوشته بود، به‌معرض فروش گذاشت. در انجامۀ این نسخه، هم به نسخۀ اصل، مورّخ صفر سنۀ 664هق اشاره شده است، و هم تاریخ نگارش خود این نسخه به شرح زیر آمده (تصویر 2):

... فی الثامن عشر من جمادی الاخری فی سنۃ ثمان و ستین و ستمائه فی خزانۃ کتب المدرسه النظامیه المعموره ... بمدینۃ السلام...[20]

با توجه باین انجامه، مشاور مؤسسۀ ساتبیز، ی. صفدی، که متخصص نسخ عربی در لندن است، در شرح این کتاب عنوان کرده بود که «قدیمیترین نسخۀ این متن است»،[21] در حالی که رنگ و بوی نسخه، اشاره به تاریخی دیرتر داشت. بنابراین بررسی دقیقتری لازم بود تا مشخص کند که تاریخ واقعی نسخه چیست.

در بررسی اول، معلوم شد که مرکب و کاغذ و سَبک نوشته در سراسر کتاب یکسان است، حتّی در ورق پایانی. اثر مُهری در سمت چپِ انجامه پاک شده بود، و نوشته‌ای در سمت راست محو شده بود. این نوع زدودگیها اکثراً بمنظور از بین بردن سوابق مالکیت نسخه است و در تعیین یا تغییرِ قدمت نسخه چندان مؤثر نیست. زدودگی مهمتر در وسط انجامه بود و از بالا بپایین، ولی نه آنچنان که نوشته را بکلی محو کند. عجب آنکه اثر این زدودگی در صفحات زیرین هم نمایان بود، گویی مایعی که بر این صفحه ریخته شده بود، اسیدی بود وبحدی قوی که ‌حتّی بعد از پاک کردن آن، بخاراتِ آن صفحات زیرین را لکه دار کرده بود. آنچه حدسِ اسید بودنِ مایع را قوت می‌بخشید، سوارخی بود در همان ورق پایانی، که در اوراق بعدی کوچکتر میشد تا ناپدید میگشت. واضحاً قطره‌ای اسید روی صفحۀ پایانی افتاده بود که بتدریج اوراق بعدی را هم خورده بود.[22] سؤالی که بنابراین مطرح میشد این بود که اگر هدف اولیه فقط پاک کردن اثر مهر بود، کافی بود که آنرا با آب بشویند (چون مرکب در آب محلول است)، پس چه شد که اسید بکار بردند؟

از مطالعۀ دقیقتر انجامه، مشخص شد که اسم  موضعی که در آن این کتاب استنساخ شده بود، بدقت ساییده شده، و بجای آن «مدرسۀ نظامیه» را گنجانده بودند. گو اینکه مدرسۀ نظامیه مهمترین مدرسۀ بغداد بود، تغییر نام کتابخانه به نظامیه اثر شایانی در ارزش کتاب نداشت. مهمترین خصوصیت این کتاب تاریخ استنساخ آن بود که حتی در زیر ذره‌بینی بقدرت 3 برابر، درست بنظر میامد. معذلک این تاریخ یک اشکال قابل رؤیت داشت که راهنمایِ مشکل ما شد؛ و آن دو نقطه «تا» بود در «ستمائه»: در همه جای دیگر، کاتبِ نسخه، دو نقطه «تا» را بصورت مورب و جدا از هم نگاشته بود حال آنکه در  اینجا، این دو نقطه بصورت افقی و بهم متصلّ کار گذاشته شده بودند. بررسی مجدّد با ذره‌بینی بقدرت 10 برابر در روز بعد، مشخص کرد که جاعل با تردستی تمام، تاریخ «سبعمائه» را به «ستمائه» تبدیل کرده بود. در نتیجه، تاریخ کتابت نسخه از 778 به 678 تغییر یافته بود. پس اگر جاعل نام مدرسه را هم تغییر داده بود، احتمالاً دلیلش این بود که این نسخه در مدرسه‌ای استنساخ شده بود که در سال 778هق دایر بوده، ولی صد سال قبل از آن وجود نداشته، مانند مدرسۀ مرجان که بسال 758هق بامر مرجان (یکی از امرای سلطان اویس جلایر) در بغداد دایر شده بود.[23]

بنابراین معلوم شد که غرض از ریختن اسید و پاکردن آن در قسمت وسیعی از انجامه فقط رد گم کردن و استتار تغییرات وارد بر تاریخ و محل کتابت بوده است. چه بسا که این نسخه، هر کجا که امروز باشد، بدلیل گواهی آقای صفدی، کماکان بتاریخ کتابت 678 پذیرفته شده باشد.

2ب- نسخۀ صورالکواکب الثابته در کتابخانۀ بادلِیَن (دانشگاه آکسفورد)

نسخۀ صورالکواکب الثابته موجود درکتابخانۀ بادلِیَن (شمارۀ مارچ 144) دستنویس بسیار معروفی است که هم بعنوان قدیمترین دستنویس مصوَّرِ عربی از آن یاد می‌شود، و هم بعنوان نسخه‌ای اصیل از یکی از مهمترین آثارِ علم نجوم. شهرتش هم بواسطۀ قدمت نسخه است و هم بدلیل اینکه کاتب آن ظاهراً پسرِ مؤلف، یعنی حسین بن عبدالرحمن بن عمر الصوفی بوده که بفاصلۀ بیست سال بعد از فوت پدرش، یعنی در سال 400هق، آنرا تهیه کرده است. و چون اصل کتاب را عبدالرحمن صوفی بنام شاهنشاه معروف آل بویه، یعنی عضدالدّولۀ دیلمی (س. 72-338هق) ساخته بود، شهرت این نسخۀ نزدیک به اصل، دوچندان شده است.

متأسفانه کلیه دلایی که باعث شهرت این نسخه شده‌اند، وابسطه به دو خط الحاقی‌اند (تصویر 2ب) بمضمون[24]:

«کتبه و صوّره الحسین بن عبدالرحمن عمر بن محمد فی سنه اربع مائه»

 در زیر انجامۀ اصلی نسخه، که خود فاقد تاریخ است و نوشته‌اش چنین است:

«تم الکتاب و الحمدلله رب العالمین و صلّی الله علی نبیه محمّد و آله و سلّم تسلیماً»

از مقایسۀ دو خط پایانی با انجامۀ اصلی این اختلافات به‌چشم می‌خورد:

1-  مرکب این دو قسمت متفاوت است: در انجامۀ اصلی سیاهِ مایل به قهوه‌ایست است و در دو خط بعدی، قرمز رنگ است. خانم باربارا بْرِنْد که اخیراً این نسخه را مطالعه کرده است، بر این باور است که مرکب قرمز مربوط میشود به نقاط قرمز رنگی که موضع سیّرات را در میان کواکب مشخص میکند، و مرکب سیاهِ‌قهوه‌ای رنگ مربوط است به طرح کواکب.[25] متآسفانه نظریۀ تقسیم ِکار نقاشی بین دو طراح، یکی برای کواکب ویکی دیگر فقط برای نقطه‌چینی، بی سابقه است و بعید می‌نماید. مهمتر آنکه این نظریه توجه به لغت «صَوَّره» در دو خط پایانی ندارد، که بهیچ وجه دم از تقسیم کار نمی‌زند و کل طرح را از آنِ کاتب و مصوِّری می‌داند که به جوهرِ قرمز، رقم پایانی را کتابت کرده است.

2-  در طرفین هر کدام از خطوط انجامۀ اصلی، سه نقطۀ مثلثی‌شکل داریم که معولاً در نوشتجات تعیین حدود میکنند تا کسی چیزی بر آن نیافزاید. دو خط پایانی واضحاً فاقد آن است.

3-  ورقۀ پایانیِ موجود، حاوی فقط قسمتی از ورقۀ پایانیِ اصلی است، و باقی آن بازسازی شده است. معذلک، از مقایسۀ دستخط همین قسمت باقیمانده با دو خط پایانی اختلافاتی پیداست که نمایندۀ وجودِ دو کاتب مختلف است. روشنترین اختلاف در سرکش کاف است: در دو خط پایانی، این سرکش به عمود کاف منتهی میشود، ولی در متن اصلی و انجامۀ مربوطه، از عمود می‌گذرد:

از  متن جدول

از انجامۀ اصلی

از دو خط الحاقی




 

 

کیفیت اعلای این نسخه، و طرح و قلمی که در ان بکار رفته، در حدّی است که نمی‌شود تصوّر کرد که  یکباره بوجود آمده، بلکه می‌بایست سرانجامِ یک سیر تکاملی باشد که مرحله به مرحله پیشرفت کرده و به‌موازاتِ آن نسخ دیگری هم بوجود آورده است. متأسفانه هر آنچه از این نسخ باقی است، از دورۀ سلاجقه است، و از قرن ششم به بعد. در تحقیقی که خانم وِلِسْز راجع به نسخۀ بادلین کرده است، صوَرِی از دیگر نسخ کتاب عبدالرحمن صوفی، جهت مقایسه چاپ کرده است که همگی از  دورۀ سلجوقی‌اند.  از لحاظ کیفیت، هیچیک بمرغوبیت نسخۀ بادلین نیستند و علیرغم اینکه بعضی از آنها مربوط به‌اوائل  قرن هفتم هستند، طرح صور کواکبشان نپخته تر است. بنابراین قرائن تصویری حاکی از آن است که نسخۀ بادلین مربوط به دورۀ سلجوقی است. خانم باربارا برِند هم از روی البسه و دیگر ضمائم صور کواکب بهمین نتیجه رسیده است.[26] نکتۀ دیگر این است که معمول نقاشان نبود که در نسخ نفیسه، نام خودرا ثبت کنند. و این امریست که فقط از قرن نهم به بعد مرسوم شد.[27]

پس چنین بنظر میرسد که دو خط پایانی الحاقی هستند، و سؤالی که مطرح میشود این است که جاعلِ مربوطه از کجا نام پسر عبدالرحمن را بدست آورده بود؟ جوابش ساده است: چون کنیۀ پدر، ابوالحسین بود، مطمئنترین روش برای تأیید تاریخی این چنین نزدیک به زمان عبدالرحمن، انتسابِ کتابت و تصویر به حسین بن عبدالرحمن بود.  

آنچه که تا بامروز مانع از شکّ و تردید در صحّت نوشتۀ پایانی شده است، شاید یادداشتی است در ذیل آن به لاتینی، از شخصی بنام کریستیانوس راویوس بسال 1644میلادی در قسطنطنیه، که میگوید کمبودهای ورق پایانی را از روی یک نسخۀ متأخر رونویسی کرده‌ و به‌این نسخه افزوده است.[28] چون دو خط پایانی، در 1644 میلادی موجود بوده‌اند، محققین آنرا درست پنداشته اند. حال آنکه تقلّب از ابداعات امروزی نیست، بلکه در همۀ ادوار گذشته، در انجامه ها دست میبردند تا نسخه‌ای به ظاهر اصیلتر بوجود آورند.

3-تزئینات اضافی و نسبتهای الحاقی

3الف- دستنویس اخلاق محسنی

در اواخر نیمه اول قرن دهم هجری، یک کارگاه نقاشی تبریزی که گاه گاه نسخ مصوَّر ذیقیمت نیز میتوانست تهیه کند، مرتباً تذهیب و تصویرِ متوسط‌الکیفیت وتجارتی به مجموعه‌ای از دستنویسهای کهن که در اختیار داشت می‌افزود، و به بازار عرضه می‌کرد.[29] محتملاً، مجموعه‌ای که بدست آورده بود متعلق به کتابخانۀ یکی از امیرزادگان تیموری بود که بعد از حملۀ محمّدخان شیبانی، هرات را ترک کرده بود.[30]  مشتریان این نسخ عمدتاً بدو دسته تقسیم می‌شدند، یکی قزلباش و دیگری عثمانی. وجه مشترکشان این بود که ناوارد بودند، و به تقلید از شاهزادگان تیموری و صفوی، می‌خواستند که صاحب چند نسخۀ مصوَّر باشند.  بر حسب اینکه مشتریِ نسخه، از دستۀ اول بود یا دوم، عمامه‌ و سرپوشِ مشهود در تصاویرِ آن، یا از نوع تاج حیدری (تاج قزلباش) بود، یعنی عمامه‌ایکه یک عمود دوازده تَرک از سقرلاط قرمز در وسط دارد (تصویر 3 الف)؛ و یا سرپوشی که قرار بود خراسانی مآب باشد و بازتابی از هرات دورۀ تیموریان، اما در حقیقت، بجای آنکه تیموری باشد به سبک سرپوش ازبکان بود: فی‌المثل در تصویر 3ب کلاهک میان عمامۀ شخص سمت چپ، چون کلاهکِ ازبکان، مخروطی و نوک تیز است،[31] و سلطان حسین میرزا بایقرا (س.912-875هق) که بر تخت نشسته‌است، کلاهِ بلندِ پارچه‌ای، با دوره‌ای از پوست خز دارد که شبیه کلاه خانان ازبک است.[32] ولی این خطاها مهم نبود، چون این نسخۀ تغییر یافته به جهت عثمانیان بودکه از تاج حیدری که نمودار غلو قزلباش بود بیزار بودند، و بهر قیمت شده، در صدد ابتیاع نسخی از هرات دورۀ تیموری  بودند که شهرت تولیداتش دست‌کمی از کارگاه‌های‌صفویِ تبریز نداشت.[33]  چنانچه ارتباط نسخه با هرات دورۀ تیموری ضعیف بود و یا نایاب، یک نوشتۀ جعلی هم بدان می‌افزودند. از آن جمله است نسخه‌ای از اخلاق محسنی ملاحسین واعظ کاشفی که اخیراً موسسۀ ساتبیز لندن به معرض فروش گذاشت، و موزۀ تورونتو در کانادا آنرا ابتیاع کرد.[34]

در توضیحاتِ جزوۀ حراج ، این نسخه به عنوان «قدیمی ترین نسخۀ شناختۀ شدۀ اخلاق محسنی» معرفی شده بود، و سال کتابتش 900 هق قلمداد شده بود، یعنی همان سالی که کاشفی نوشتۀ خود را تقدیم ابوالمحسن میرزا پسر سلطان حسین بایقرا میکند. از خط و تذهیبِ نسخه  چنین پیدا بود که اصیل است ولی کتابتش دیرتر مینمود، شاید حدود 20 یا 30 سال بعد. فقدان تاج حیدری در تصاویر کتاب، و ارتباط متن آن با دربار تیموری هرات حاکی از آن بود که نسخه را برای بازار عثمانی آرایش داده بودند. جاعلان کارگاه تبریزی، ورقی که در طرفینش شمسۀ آغازین کتاب و  اولین صفحۀ متن (که سرلوح داشت) قرار گرفته بود را دو پوست کرده، در میان آن دو صفحۀ نقاشیِ کامل که مجلس بزم شاهانه بود افزوده بودند. و این کاری بود که در دیگر نسخ نیز انجام داده بودند، چون از یک‌سو طرح مجلس شاهانه در دو صفحۀ کامل، مستقلِ از متن بود، و با جزئی تفاوتی در همه جا میتوانستند آنرا تکرار کنند، و از سوی دیگر، نسخه را پُرکار جلوه میداد و پرقیمت. به منظور بالا بردن ارزش نسخه، در وسطِ شمسۀ آغازین (که در اصل، خالی مانده بود) نوشته ای نیز بدین مضمون افزوده بودند:

«برسم پیشکش و کتابخانه پادشاهزادۀ اعظم شاه ابوالمحسن گورکان اتمام پذیرفت، سنۀ 900 »

جعلی بودن نوشته از آنجا مشخّص میشود که ابوالمحسن میرزا را عنوانِ «گورکان» داده بودند، حال آنکه این امیرزاده هیچگاه با شاهزاه خانمی از آلِ چنگیز وصلت نکرده بود، و بنابراین مستحق عنوان «گورکان» نبود.[35]

همین اشتباه، درنسخۀ مشابه دیگری که اخیراً خانمان چاگمَن و سوچِک در مقاله‌ای معرفی کرده‌اند، به چشم می‌خورد. نسخۀ اخیر، مجموعه‌ای از سه متن است،[36] و به شمارۀ 1510 در خزانۀ طوپقاپوسرای نگهداری می‌شود.  بغیر از تصاویر و مجالس،[37]  کارگاهِ تبریزی سابق‌الذکر، نوشته‌ای الحاقی بر شمسۀ آغازین افزوده بود که نام از «ابوالمظفر السطان حسین گورکانی» می‌برد؛ و این خود نمایندۀ ناآشناییِ جاعل با عناوین تیموری بود، بچند دلیل. اول آنکه، کنیۀ سلطان حسین میرزا «ابوالغازی» بود، و «ابوالمظفر» کنیۀ پادشاهان صفوی بود و نه تیموری.[38] دوم، چنانکه قبلاً هم متذکر شدیم، برای ترکان و مغولان، «گورکان» عنوانی شخصی بود و قابل انتقال به کلّ سلسله نبود. بنابراین، چون سلطان‌حسین میرزا با آلِ چنگیز وصلت نکرده بود، گورکان نبود، و هراتیان هم هیچگاه از تیموریان  بنام گورکانی یاد نمی‌کردند.[39] سوم، بمانند اسامی سلطان‌علی و سلطان‌محمد، «سلطان» جزء لاینفکی از نام سلطان‌حسین میرزا بود (همانطور که «شاه»  جزئی از نام شاه‌محمود است). این «شاه» و «سلطان» القابی بودند که به جهت احترام، بر سر اسم ائمه و پیامبران می‌گذاشتند، و از آن اسمی مرکب می‌ساختند. بهمین دلیل، در هیچیک از نوشتجات تیموری «ال» بر سر اسمِ سلطان‌حسین نمی‌نشیند چون اگر می‌نشست، آن را به دو جزء تجزیه می‌کرد، و نام این پادشاه تیموری، حسین می‌شد و لقب او سلطان. در اینصورت، قبل از آنکه به سلطنت برسد، می‌بایست در تواریخ از او بنام حسین میرزا یاد کنند، حال آنکه نام او فقط به صورت سلطان‌حسین میرزا ضبط شده است.

از آنجا که فعالیت این کارگاه تبریزی در حوالی سنوات 935هق قرار دارد، نسخۀ اخلاق محسنیِ مورد بحث، حداکثر سی یا چهل سال بعد از متن اصلی کاشفی تهیه شده است. مسلّماً، نسخه‌ایست باارزش و قدیمی، ولی نه آچنان که نوشتۀ شمسۀ آن بازمی‌نماید.

4- مؤلفِ نادرست

4الف - نصیحت الملوکِ منسوب به غزّالی

دلیلِ نادیده گرفتن اشکالات سبکی از طرف همایی، و کنارگذاشتنِ ناسازگاریِ مطالبِ قسمت دومِ نصیحت الملوک با سایر نوشتجات غزّالی، وجودِ ترجمه‌ای بود از این متن به عربی، که کمتر از یک قرن بعد از غزّالی تهیه شده بود، و هم مترجمِ مربوطه، و هم مورخّینی چون ابن خلّکان (81-608هق ) نسبت  آن را به غزالی تأیید کرده بودند.[40] امروزه، بسیاری از محققین، این نسبت را رد میکنند،[41]  اما دلایلی که ارائه میدهند بالمجموع سست‌تر است از مشکلاتی که خود همایی در ابتدا مطرح کرده بود. این مشکلات چنان چشمگیر بود که از برای کنار گذاشتنش، همایی ناچار بود عذری بیاورد. میگوید که چون مراجع غزّالی «در بخش دوم، کتبی از قبیل سیرالملوک خواجه نظام الملک و کتاب التّاج المحاسن و اضداد جاحظ، و پندنامه ها و وصیّتنامه‌های منسوب به پادشاهان و حکمای قدیم ایران و امثال آن مآخذ بوده، طبعاً نمونه و افکار و عقاید آن مؤلفان در نوشته‌های او اثر گذارده است».[42] حقیقت امر این است که اگر غزّالی آنچنان مردِ سُست‌عنصری بود که پس از خواندن چند کتاب، پشت پا به همۀ معتقدات خود میزد و ستایش آداب و رسومی میکرد که قبلاً مذموم دانسته بود، تعصب و اصول‌گرایی در دنیای اسلام بدین پایه نبود.  آنزمان که از اندلس تا کاشغر، حجّت الااسلام یکی بود و آنهم امام محمد غزّالی، گفته‌اش واقعاً حجّت بود و نمی‌توانست هرروز دگرگون شود. غزّالی که «نسبِ قُریش» را لازمۀ امامت شناخته بود،[43]  چگونه می‌توانست با حدیثی ساختگی که صحبت از سلاطین (!) می‌کند، شرط لازمی را که خود قائل شده بود، بر هم زند و بگوید: «روزی پیغمبر علیه‌السّلام فرمود که سلاطین و ائمّه از قریش باشند تا آنگاه که سه کار انجام دهند...».[44] بعبارت دیگر، اگر قریشیان آن سه کار نکنند،[45] دیگری خواهد آمد و امام از قریش نباشد. و یا آنکس که در کیمیای سعادت، فروش شمشیر چوبین و بوق سفالین را برای سده و نوروز منع کرده بود به جرم آنکه «اظهارِ شعار گبرانست»،[46] چگونه می‌توانست رساله‌ای بنگارد سراسر تعریف از شیوۀ «مغان» و ستایش از پادشاهان همین «گبران». همایی سندی می‌خواهد که صریحاً نسبت این قسمت دوم را به غزّالی باطل کند، حال آنکه هیچ سندی محکم‌تر از استدلالهای خود او نیست، و بعکس هیچ عذری ناموجه تر از آن نیست که مردِ معتقدِ متعصبی چون غزالی را کسی بخواهد سست عنصر و تأثیرپذیر بشناسد، که این عذر از مقولۀ همان عذرهایی است که قزوینی از برای توجیه «نامۀ امیر تیمور» آورده بود.

درآن زمان که این متن به عربی ترجمه شد یعنی قرن ششم هجری، هر نظریه ایکه بر پایۀ فهلویات بود و مبتنی بر آیینِ ایران باستان، به‌شدّت تخطئه می‌شد. این چنین است که سهروردی (87-547هق ) را زندیق دانستند و سرش را بر دار کشیدند. در چنین فضای خطرناکی، محتملاً، مؤلفِ قسمتِ دومِ نصیحت الملوک، سعی داشت که با انتساب نوشتۀ خود به غزّالی، آنرا از حملات متعصبین مصون بدارد. اشارۀ مکرر این متن به پادشاهان اساطیری ایران و فرّه ایشان، ممکن است که در نظر اول نوشته‌های سهروردی را تداعی کند، ولی از لحاظ سبک و محتوی، این قسمت دوم بیشتر به نوشتۀ وزیر و دبیر میماند تا حکیم و فقیه. پس احتمالاً نویسنده‌اش از دیوانیان است و شاید خود ابوالحسن علی بن مبارک اربلی که مترجم آن بود به عربی، و مستوفی بود و صاحب فضل.[47] اگر خود، مؤلف آن نبود، محتملاً اورا میشناخت و با تبانی او، آنرا به عربی ترجمه کرده بود، که از دیر باز، یکی از آسانترین روشهای ایجاد سجل و تاریخچه از برای هر متنی، ترجمۀ آن بود به زبانی دگر؛ چنانکه عالیجناب یوحنا نیز از همین طریق برای نوشتۀ خود، کسب اعتبار کرده بود.

4ب - یزدان شناخت

رسالۀ یزدان‌شناخت به عنوان جزئی از مصنفاتِ فارسی شیخ اشراق (سهروردی) به چاپ رسیده است.[48] گردآورندگان و تصحیح‌کنندگانِ این متون، یعنی آقایان سیدحسین نصر و هانری کوربین، هر دو اذعان دارند که از قدیم الایّام، یزدان‌شناخت هم به سهروردی منسوب بوده و هم به عین‌القضاۃ (525-492هق)، ولی استدلال می‌کنند که نسبتِ به سهروردی اولی‌تراست و بهمین مناسبت این رساله را جزء مصنفات شیخ اشراق آورده‌اند. کوربین ابتدا استناد به شهرزوری (متوفی بعد از 687هق) می‌کند که ظاهراً این رساله را از مصنّفات سهروردی دانسته است، و بعد، برای رد نسبتِ به عین‌القضاۃ، دو دلیل میاورد: اول آنکه محتوای رساله، فلسفۀ محض است و نه آمیخته به عرفان چون نوشته‌های عین‌القضاۃ. دوم، چند بیت از اشعار سنائی، در این رساله بچشم می‌خورد و به عقیدۀ کوربین بعید می‌نمایدکه  عین‌القضاۃ، ابیاتی از یک شاعر هم‌دورۀ خود که احتمالاً کوچکترین آشنایی با او نداشته، در نوشته‌اش بیاورد.[49]  

کوربین و نصر، ابتدا، نسبتِ رساله را به عین‌القضاۃ رد میکنند و بعد نسبتِ به سهروردی را میپذیرند،حال آنکه روایت شهرزوری، همانندِ روایت ابن خلّکان در بارۀ نصیحت الملوک، حجّت نیست و محتاج به بررسی است. ایرادِ مهمتر فرضِ ضمنی آنهاست که مؤلف این رساله را یکی از دو تا میدانند، و بعد درصدد پیدا کردن شایسته ترین این دو هستند. اگر در تشخیص هویت نویسنده تردید رواست، دامنۀ تحقیق باید وسعت یابد و مسئله از جوانب مختلف مورد بررسی قرار گیرد. ردّ عین‌القضاۃ دلیل کافی برای نسبتِ رساله به سهروردی نیست.

نظری اجمالی بر متن این رساله، و مقایسۀ آن با سایر نوشتجات سهروردی، دو مورد مغایرتبه ظهور میرساند. اولی مربوط به سبک و روش نگارش است. نوشتۀ سهروردی تراوشی است از ذهنیاتِ متفکّری بغایت تیزهوش، که از اطناب پرهیز دارد، و جمله‌اش موجز است و متشکّل از کمترین کلمات ممکنه. اما سبک یزدان شناخت دیگر است. فی‌المثل، درآغاز هر مبحث، ابتداءِ سخنِ سهروردی به جملۀ «بدان که» است، حال آنکه در یزدان شناخت ترکیبی داریم از «بدان که» (8 بار) و جمله‌ای بمراتب سنگین تر: «بباید دانستن که» (9 بار). جملۀ اخیر حتّی یکبار هم در دیگر نوشتجات سهروردی پدیدار نمیشود.

مورد دوم، هشداری است که نویسنده در پایان رسالۀ یزدان‌شناخت به خواننده میدهد که «از عهد یونانیان تا این غایت هیچیک از محقّقان، حکما و راسخانِ در علم و حکمت روا نداشته‌اند که این اسرار بر ملا افکنند» و سپس از برای تأکید بیشتر، حدیثی نادرست عنوان میکند که رسول اکرم «نهی کرده است که اسرار الهی مکشوف گردانند» و مگوید که این کار بمنزلۀ کفر است، و از قول ارسطاطالیس بیان میکند که «حکما واجب چنان کردندی که حکمت الهی هرگز مسطور و مکتوب نگردانیندی، الاّ که از نفس به نفس نقل کردی» تا بدست «نامستعدّان و نااهلان و شریران» نیافتد. ولی در آخر توجیه میکند که چون ممدوح خود، محمّد بن محمود الدّاری - مجهول الهویه- را در این امر مستعدّ شناخت، این رساله را به جهت او تحریر کرد ولی اورا بر حذر میدارد، و بخدا و رسول قسم میدهد که مبادا کاری کند که پس از او بدست «نامستعدّ و شریر» بیافتد.[50]

این نهی و تحذیرِ پایانی، نه چیزیست که سهروردی گفته باشد، که جسور و بیباک بود و عقایدش را با صراحتی هر چه تمامتر بیان میکرد.  اگر قرار بود از «نامستعدّ و شریر» بترسد، ارجح بود که این تحذیرات را در رساله‌هایی که بمراتب تندتر از یزدان‌شناخت بودند بگنجاند، همچون پرتونامه که در آن مدّعی است که «بسیاری از محقّقان و علما» بر انبیاء «به علوم افزوده باشند»،[51] و یا اینکه «هرکه حکمت بداند و بر سپاس و تقدیس نورالانوار مداومت نماید ... رئیسِ طبیعی شود عالم را».[52] این گفته‌ها بودند که میتوانستند اورا در مظانِّ اتّهام به زندقه قرار بدهند (وشاید هم دادند)، ولی معذلک میبینیم که هیچ منع و تحذیری از برای اشاعّۀ آن قائل نشده است.[53] بعکس، مطالب یزدان‌شناخت اصولی هستند، و مصون از کفر و زندقه، پس نیازی به کتمان ندارند. باحتمال قوی، این رساله نه از آنِ سهروردیست و نه از آنِ عین‌القضاۃ ، بلکه از شخص ثالثی است که هنوز شناخته نشده است.

5- نتیجه‌گیری

از مثالهای فوق چنین بر میاید که تشخیصِ درستیِ مدارکِ قدیمی خالی از اشکال نیست چون متقدّمین در بسیاری از متون دست برده‌اند و رقم و تاریخ آنها را تغییر داده‌اند، و یا رساله‌ای را به نویسنده‌ای ناروا نسبت داده‌اند، و یا سوابق آنرا دگرگون کرده‌اند. هریک از این عملیات در تعیین قدمت رساله مؤثر است و ارزش آنرا بر هم میزند. پس اگر نتیجۀ مشاهدات و استدلالاتِ منطقیِ محققّان مغایر با تاریخِ پذیرفته شدۀ مدرکی در آمد، نباید که نومید شوند و منطق را باستناد آن یک مدرک کنار بگذارند. چه بسا که «یقین سابق» بی پایه باشد و نسخۀ «اقدم» نوتر از آن باشد که مینماید.

 

ابوالعلاء سودآور – هوستون، ایالات متحده امریکا

 

 



[1] - همایی، ج.، مقدمه بر متن نصیحت الملوک امام محمد غزالی، تهران 1367 (چاپ چهارم)

[2]-  Kehren, L., La route de Samarkand au temps de Tamerlan, Paris 1990, p. 50

[3] - De Sacy, S., “Mémoire sur une correspondence inédite de Tamerlan avec Charles VI,” in Mémoires de l’Institut Royal de France, Académie des Belles-Lettres, tome VI, Paris, 1822, pp. 522-40.

[4] - میرزا محمد بن عبدالوهاب قزوینی،  نامۀ امیر تیمور گورکان بشارل ششم پادشاه فرانسه ، در « دورۀ کامل بیست مقاله قزوینی» بکوشش ع. اقبال و ا. پورداود، تهران 1332، ص 51-52

[5] - همانجا، ص 61

[6] - این همان قرانی است که به غلط به قرآن بایسنغری معروف شده است، حال آنکه محتملاً بایسنغرمیرزا فقط چند صفحه بدان افزوده یا جایگزین کرده است. برای توضیح بیشتر، رک Soudavar, A., Art of the Persian Courts, New York, 1992, pp. 59-62.

[7]  - Mostaert, A. and Cleaves, F. W., “Trois Documents Mongols des Archives Secrètes Vaticanes,” HJAS, vol. 15, 1992,p. 424.

[8]  - Kehren, La route, p. 324

[9]  - Kehren, La route, p.45

[10]  - «افرنج» در آنزمان، بمانند «فرنگ» امروزی، به اروپایی که ماورای بیزانس یا روم شرقی قرار داشت اطلاق میشد. برای تصویری از این بخش جامع‌التواریخ رشیدی، رک به Soudavar, Persian Courts, p. 65.

[11] - از جمله اشتباهات املایی: «ارزمندی» بجای« آرزومندی» است

[12] - Doerfer, G., Turkische und Mongolische Elemente im Neuepersichen, vol. II, Wiesbaden, 1965, p. 666

[13] - فی‌المثل طغاتیمورخان (س. 54-737هق) در خراسان،  و شاه‌جهان تیمور خان (س. 40-739هق) در بغداد

[14] -  برای یک تغییر استثنایی در املاء یکی از عناوین مغول، رک به سودآور، ا.، "دو نکته در تاریخ مغول" ایرانشناسی، جلد 8، 1996، ص88-86

[15] - رک به    Soudavar, Persian Courts, pp.

[16] - نامۀ به لاتین با جملۀ  “Themur Kurancan Sosumus,...”; شروع میشود؛ رک Kehren, La Route, p. 295

[17] - در ابتدای امر، بنا به روشی که از زمان مغول جاری شده بود، امیرتیمور فرمان بنام سیورغاتمیش میراند که خود به خانی برداشته بود. بنابراین  فرامینش با عبارت: «سیورغاتمیش خان یرلیغیندین، تیمور گورکان سوزومیز» شروع میشد، یعنی فرمان خان است و گفتۀ امیر تیمور. چون سیورغاتمیش بمرد، پسر خردسالش را بجای او نشاند و فرمان بنام او صادر کرد. و چون اوهم بمرد ، بعد از مدتی نام خانبچۀ چنگیزی را حذف کرد و عبارت آغازین فرامین او منحصر شد به : تیمور گوکان سوزومیز.

[18] - تاریخ مندرج در ترجمۀ لاتینی نامه، اول اوت 1402م، مطابق با اول محرم 805 هق است که سه روز بعد از پیروزی تیمور در آنکارا ست؛ Kehren, La route, pp. 295-96. ظاهراً عالیجناب مدعی بوده که در آنکارا همراه تیمور بوده، و بلافاصله بعد از پیروزی مأموریت بفرانسه یافته است.

[19] - این یوحنا، قبلاً اسقف نخجوان بود ودر سال 1398م به سلطانیه منسوب شده بود. بعضی گزارشات واتیکان از آن دوره حاکی از آنست که او ایتالیایی الاصل بوده است؛ Kehren, La route,  p. 51. روش اشارۀ او به پادشاه فرانسه، به مضمون «رِی دِ فرانسا»، نیز این موضوع را تأیید میکند.

[20] - Sotheby’s, London, catalog of April 27th, 1994, lot 55, p. 44

[21] - صفدی در توضیحاتش نوشته بود که این نسخه، یکی از قدیمیترین و شاید قدیمیترین نسخۀ این متن باشد، و در تأیید مدعای خود، فهرستی از نسخی که او میشناخت را  بدین شرح داده بود: نسخه‌ای مورخ 692هق که در مدرسۀ مستنصریه بغداد استنساخ شده بود و در 26 آوریل 1982، در مؤسسۀ ساتبیز فروش رفته بود؛ نسخۀ مورخ 724 هق در کتابخانه مجلس در تهران، نسخۀ مورخ 754هق در کتابخانۀ آستان قدس رضوی.

[22] - در یکی دو ورق آخر، دورۀ این سوراخها را با تیغ بریده و بصورت چندضلعی در آورده بودند. شاید هدف این کار، از بین بردن اثر خوردگی اسید در دورۀ سوراخ بود

[23] - Duri, A., Baghdad, EI2, vol. I, 903b

[24] - مستخرج از:Wellesz, E., “An Early Al-Sufi Manuscript in the Bodleian Library in Oxford: A Study in Islamic Constellation Images,” in  Ars Orientalis, vol. III, 1959, pl.15, fig.35

[25]  -Brend, B., “A Reconsideration of the Book of Constellations of 400/1009-10 in the Bodleian Library,” in The Art of the Saljuqs in Iran and Anatolia, ed. R. Hillenbrand, Costa Mesa, CA, 1994, p. 90.

[26] - Brend, Reconsideration, pp. 91-92. ولی علیرغم این مشکلات، خانمان برند و ولسز به صحّت نوشتۀ پایانی مشکوک نیستند .

[27]- آقای ملکیان شروانی در تحقیقی خود راجع به نسخۀ ورقه و گلشا که در خزانۀ طوپقاپوسرای نگهداری میشود، نوشتۀ کنار یکی از تصاویر این نسخه را رقم نقاش میدانند، و همچنین اشاره میکنند به رقمهای مندرج در انجامۀ کتاب الدریاق مورّخ 595هق مربوط به کتابخانه ملی فرانسه، و در انجامۀ نسخه‌ای از کتاب الاغانی (مورخ 614 و 616) که اوراقش در بین کتابخانه‌های قاهره و استانبول و کپنهاگ پراکنده شده‌اند؛A.S. Melikian-Chirvani, “Le roman de Varqe et Golšāh” Arts Asiatiques, tome XXII, Paris, 1970, pp. 79-80.

[28] - pp. 1-2 Wellesz, An Early Al-Sufi Manuscript,

[29] - برای فهرستی از این نسخ، رک به Soudavar, Persian Courts, pp. 118-19 . دو نسخۀ دیگر که اخیراً آکادمی علومِ سنپترزبورگ به‌چاپ رسانیده، باید به این فهرست افزوده شود: یکی، نسخۀ دیگری از دیوان سلاطن حسین است (بشمارۀ ب 284) که تصاویرشان بسبک صفوی اعلا هستند، و دیگری، دیوانی است به ترکی است از اشعارِ شیخزادۀ عطایی (بشماره ب 2486)، با عمامه‌های ازبک

[30] از جمله کتابهایی که مسلماً از هرات آمده بودند، یکی دیوان سلطان حسین بایقرا (خزانۀ طوپقاپوسرای، شمارۀ 1636) و نسخۀ سه متنی که ذیلاً تشریح شده است از همان کتابخانه ، رک به یادداشت 36 همینجا).

[31] برای عمامه‌های ازبک، فی‌المثل رک به Petrosyan, et al. Pages, pp. 210-14, 236, 294

[32] برای کلاه با دوره پوست خز خانان ازبک، رک به Soudavar, Art  of, p. 181,  و همچنین به صفحات 40-41 از یک نسخۀ مخزن‌الاسرار که به شمارۀ  ( Supp. Persan 985)در کتابخانۀ ملی پاریس نگاهداری میشود و در کتابهای ذیل منعکس شده است:  Arts of the Book in Central Asia,  ed. Gray., B., London, 1979, pp. 254-55؛ و Richard, F., Splendeur Persanes, Paris, 1997, p. 145.

[33]  - این دستنویسها، اکثراً از نسخِ دیوان سلطان حسین مرزا و یا دیوان امیر علیشیر نوائی بودند که مشهورترین شعرایِ ترکی‌گوی زمان خود بودند، رک به Soudavar, Persian Courts, p. 181

[34] Sotheby’s, London, catalog of Apr. 23, 1997, pp. 85-86

[35] رک به خواندمیر، حبیب السیر، بکوشش م. دبیرسیاقی، تهران 1353، جلد 3، ص 245، 57-256

[36] متن این نسخه مرکب از شاهنامۀ فردوسی است بانضمام لغت الفرس اسدی، و خمسۀ نظامی؛ رک به Soucek, P. and Cagman, F., “A Royal Manuscript and Its Transformation: The Life History of a Book,” The Book in the Islamic World, ed. Atiyyeh, G., New York, 1995, pp. 179-208.

[37] معرفی کنندگان این نسخه موضوع الحاقی بودن تصاویر، و مشابهت آنهار با نسخی از سنوات 930 و دیرتر را اذعان دارند ولی معذلک مدّعی هستند که این سبک در دورۀ تیموری هم رواج داشته است (همانجا ص 196)، حال آنکه کاربرد موادی چون صدفِ خوردشده که از زمان تهیه شاهنامه شاه طهماسبی به بعد معمول شد، در آن دیده میشود.

[38] - رک به ا. سودآور، "توطئۀ عظمی و ابوالمظفر شاه طهماسب صفوی"  ایرانشناسی، واشنگتن 1997، جلد 9، جزوۀ 1، ص 60

[39] متآسفانه این اشتباه امروزه در کتب تاریخ رایج شده است

 [40] - همایی، مقدمه، ص 51-50 

[41] - فی المثل رک به Crone, P. , “Did Al-Ghazāli write a Mirror for Princes? On the authorship of the Nasihat al-muluk,” Jerusalem Studies in Arabic and Islam 10, 1987, pp. 167-91; Hillenbrand, C., “Islamic Orthodoxy or Realpolitik? Al-Ghazāli’s Views on Government,” IRAN, vol. XXVI, 1988, pp. 91-92.

[42] - همایی، مقدمه، ص84-83

[43] - Laoust, H., La politique de Gazāli, Paris 1970, p. 247.

[44] - نصیحت‌الملوک، ص302.

[45] -بنا به این «حدیث»، ائمه و سلاطین میبایست: رحیم باشند، و عادل باشند، و خود آن کنند که دیگران را فرمان دهند؛ همانجا.

[46] - غزّالی طوسی، ابوحامد محمد، کیمیای سعادت، تهران 1361، جلد 1، ص407

[47] -  برادر ابوالحسن علی نیز مستوفی بود و او پدر ابوالبرکات مبارک بن احمد بن مبارک بود، معروف به ابن مستوفی اربلی (637-564) و صاحب تاریخ اربل؛ همایی ، مقدمه، ص80 (بنقل از ابن خلّکان که او هم اربلی الاصل بود).  جالب توجه است که منطقه اربِل و اطراف آن، افرادی چون عین القضاۃ و سهروردی و شهرزوری را پرورانده بود که همگی علاقمند به آیین ایران باستان بودند. 

[48] - سهروردی، شهاب‌الدّین یحیی، مجموعۀ مصنفات شیخ اشراق، جلد سوم،( مجموعۀ آثار فارسی)، بکوشش س.ح. نصر و ه. کوربین، تهران 2535.

[49] - نصر هم به نوبۀ خود نظریات چند محقّق دیگر ایرانی را در رد نسبت به عین‌القضاۃ بازگو می‌کند و به نتیجه‌ای مشابه می‌رسد، همانجا ص58-57 و 73.

[50] - مجموعۀ مصنفات شیخ اشراق، ص 58-457

[51] - همانجا، ص 76

[52] - همانجا، ص81

[53] - در رساله عربیِ حکمت الاشراق، به پیروی از سبک نگارش متون عرفانی عربی که شاید سابقه‌اش به نوشتجات اسماعیلیان باز میگردد، سهروردی گوشزد میکند که رساله‌اش از برای طالبین تأله و بحث است (رک فی‌المثل به شهرزوری، شمسالدین محمد، شرح حکمۃ الاشراق، بکوشش ح. ضیائی تربتی، تهران 1372، ص13-12). در آخر هم، در جمله‌ای کوتاه،  خواننده را ترغیب به حفظ کتاب میکند و «صونه عن غیراهله» (همانجا، ص590). مراد از این توصیه حفظ و بقا نوشته است و نه کتمان اسرار، و نیّت از  «غیراهله» دراینجا «ناواردان» است که با صفات شاقِّ «شریر» و «نا مستعدّ» و «نااهل» که در یزان‌شناخت بکار رفته تفاوت کلّی دارد. مهمتر آنکه توصیه‌ای حتّی چنین خفیف، در هیچیک از نوشتجات فارسی سهروردی دیده نمیشود.

  
نویسنده : سیدمحمدحسین مرعشی Seyed Mohammad Hossein Marashi ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :