ایرانشناسان امروز

نویسنده : تقی آزاد ارمکی

 ایرانشناسی «یکی از جریان های فکری، فرهنگی و سیاسی جهان غرب در مواجهه با جامعه و فرهنگ ایرانی است که آغاز آن به قرن پانزدهم میلادی بازمی گردد و در طول این سالها منشا حوادث متعددی واقع شده است. در این یادداشت، قصد ندارم که از تاثیر ایرانشناسی بر جریان های فکری ایران بگویم، چرا که پیشتر در دو کتاب «اندیشه نوسازی در ایران» و «علم و مدرنیته» مفصل دراین باره بحث کرده ام. در این نوشتار قصد دارم تا به تحول رشته ایرانشناسی بپردازم و از عملکرد نسل جدید ایرانشناسان بگویم. اما در ابتدا و پیش از هر چیز ما با چند سوال اساسی مواجه هستیم که می باید برای آنها پاسخی بیابیم: آیا جریان ایرانشناسی دچار تحول بنیادی شده است؟ یا اینکه فقط من چنین تصور می کنم؟ و آیا ایرانشناسی در بستر تحول نسلی قرار گرفته است؟ اگر چنین است، نسل های مختلف ایرانشناسان چه مشخصه هایی دارند.

اولین فرضی که ما در این نوشتار با آن روبرو هستیم تحول جریان ایرانشناسی است. ایرانشناسی به طور قطع از یک جریان ساده و بی هدف و بی محور به جریانی هدفمند و با سازوکارهای اداری و سازمانی و هوشمند تبدیل شده است. اگر در گذشته ایرانشناسان افرادی بدون هدف سازمانی و بی ارتباط با یکدیگر بودند، ایرانشناسان امروزی هدفمند و هر کدام وابسته به سازمان یا موسسه ای هستند. اگر در گذشته ایرانشناسی امری دلبخواهی بود، در دوره جدید ناگزیر از حیات و تعامل با جریانهای فکری دیگر است.

فرض دوم اینکه، ایرانشناسان امروزی هم ایرانی هستند (خواه در داخل ایران سکونت دارند و خواه مقیم کشورهای دیگری هستند) و هم خارجی و این خود منشا تحولات عمده ای شده است. یکی از اصلی ترین اثرات این جابجایی، شکل گیری گفتمان های متعدد درون جریان ایرانشناسی است. از یک سو با جریان های بنیادگرایانه مواجه می شویم و از سوی دیگر با جریان های فکری غرب و... به عبارتی ایرانشناسی امری بسیط با یک جهت فکری نیست، بلکه در آن گفتمان های متعدد و متکثر و در بعضی از مواقع جریانهای فکری متضاد شکل گرفته است.

فرض سوم اینکه ایرانشناسی مرتبط با نسل های متعدد است; در یک نگاه کلی می توان از چهار نسل یاد کرد: نسل اول یا نسل بنیانگذار ایرانشناسی، نسل دوم یا نسلی که می خواست ایرانشناسی را با سیاست پیوند دهد، نسل سوم یا نسلی که در پی ایدئولوژیکی کردن گفتمان ایرانشناسی بود و نسل چهارم یا نسلی که در پی شناخت هویت ایران و ایرانی است.

سل اول، همان سیاحانی اند که با نوشتن سفرنامه به شناسایی ایران اقدام کردند. این سیاحان گرچه در زمان های مختلفی زندگی می کردند، اما همگی آنها در پی کشف جهان ناشناخته شرق بودند و در حین این کشف خود متوجه اصلی ترین صورت جهان شرقی به نام جهان پارسی شدند. ایرانشناسان این دوره عموما غیر ایرانی هستند، مثلا فرانسوی، انگلیسی، بلژیکی، ایتالیایی، روسی، نروژی، آلمانی و تا حدودی آمریکایی. اما اصلی ترین افراد این گروه فرانسویان و انگلیسی ها بودند. حضور پررنگ این سیاحان در ایران و ارائه گزارش تفصیلی از اوضاع آن زمان کشورمان ایران نشان از حضور نظامی، سیاسی و اقتصادی انگلستان و فرانسه در منطقه دارد. آنها به خاطر ارتباطی که با ذی نفوذهای محلی و دولت ها داشتند در مقایسه با دیگر غربیان امکان گشت وگذار راحت تری در ایران پیدا کرده بودند. حضور این افراد در ایران به حوادث متعددی هم انجامیده است. بعضی از آنها به تسهیل روابط سیاسی و تجاری بین کشوری کمک کرده اند و بعضی از آنها هم آورنده دین جدید در ایران بوده و به حمایت از آشوب گران پرداخته اند. نسل دوم اما کسانی هستند که پس از جنگ جهانی اول راهی ایران شده اند، یعنی زمانی که سیاستمداران و متفکران ایرانی تمایلی حاشیه ای به خواندن گزارش های مختلف درباره اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی ایران پیدا کرده بودند و در این میان گزارش های خارجی همواره جذابیتی خاص خود داشت. همین امر نیز موجبات تاثیرپذیری متفکران ایرانی از این سیاحان را فراهم کرد، به نحوی که جریان ایرانشناسی جای خود را میان ایرانیان نیز باز کرد که این اتفاق جدید ایرانشناسی است. در میان مشاوران دولت رضا خان با ایرانشناسان بزرگ ایرانی روبرو هستیم که بیشتر به سرنوشت تاریخ، ادبیات، زبان، و دین در ایران علاقه مند هستند. در میان این گروه کمتر فردی را می توان یافت که به مسئله فقدان سرمایه داری یا دموکراسی توجه کرده باشد. در سالهای بعد نیز این جریان متاثر از مارکسیسم به مقولاتی چون استبداد آسیایی و... توجه نشان دادند. پس از افت وخیزهای بسیاری که بعد از شکست دولت رضا شاه در ایران شکل گرفت جریان روشنفکری ایرانی نیز دچار دگرگونی عمده ای شد، به گونه ای که بخش عظیم این جریان متوجه مسائل عقب ماندگی ایرانی گردید. به این ترتیب نسل سوم ایرانشناسی در شرایط جدیدی رشد کرد. این نسل را کسانی شکل داده اند که بر اساس تخصص و آگاهی به عقب ماندگی در ایران پرداخته اند. در میان این نسل هم ایرانیان هستند و هم غیر ایرانیان. رابطه ایران و غرب در حوزه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کانون بحث و گفت وگوی این گروه واقع شده است. عده ای راه حل برون رفت از مشکلات را در تاسیس نظام اجتماعی جدید و عده ای بازگشت به گذشته و عده ای پناه بردن به غرب دانسته اند. اما نسل چهارم ایرانشناسان بعد از حوادث انقلاب اسلامی و جنگ پا گرفت; با وقوع انقلاب اسلامی و جنگ ارتباط میان مراکز آموزشی خارجی با مراکز فرهنگی داخلی جریان کمرنگ شد و به این شکل ایرانشناسی نیز دچار گسست عمده ای گردید. پس از افت و خیزهای بسیاری که در ایران بعد از انقلاب اسلامی به وقوع پیوست، ضرورت تجدید نظر در فضای اندیشه ای و فکری ایرانشناسی در جهان و ایران به وجود آمد. زیرا جریان قبلی، ایرانیان خارج از کشور، با همان مدعیات اندیشه ای غربشناسی به بحث و بررسی می پرداخت. در حالی که جریان فکری و اجتماعی درون نظام جمهوری اسلامی توانسته بود دیگر کشورها و فضاها را از خود متاثر سازد. به عبارت دیگر، تجربه انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی و بازنگری دینی و بنیاد گرایی اسلامی و نقد سکولاریسم در کشورهای اسلامی و غربی به بازنگری جریان ایرانشناسی و اسلام شناسی کمک کرد. حادثه یازدهم سپتامبر و مقاومت های دینی و فکری درون کشورهای اسلامی درمقابل غرب نیز در این زمینه بی تاثیر نبوده است. بدین لحاظ نسل پنجم ایرانشناسان در حال شکل گیری است. این نسل مسئله ای بسیار متفاوت از دیگر نسل های ایرانشناسی دارد. در یک بیان کلی می توان مدعی شد که مسئله اصلی نسل جدید شناسایی هویت های متکثر با پسوند ملی و دینی است. زیرا خود نسل پنجم ایرانشناسان که هم در ایران وهم در خارج از ایران زندگی می کنند، دچار مشکل بی هویتی و بحران هویتی شده اند. آنها مسئله نسلی شان را مسئله ای جهانی دانسته و سعی در شناسایی زمینه ها و شرایط بروز و توسعه این امر دارند. آنچه که نیاز به بحث و گفت وگوی بیشتر دارد شبکه روابط درون این نسل و آینده آن است. امید است فرصت پرداختن به این بحث در آینده فراهم شود.

 

/ 0 نظر / 61 بازدید